منطق‌الطیر عطار: سفر به سوی عشق الهی

تیم بیان 8 دقیقه مطالعه divine-love

فریدالدین عطار و دیدار با سیمرغ

فریدالدین عطار نیشابوری، که بنا بر روایات تاریخی حدود سال ۱۱۴۵ میلادی در نیشابور به دنیا آمد و در حدود سال ۱۲۲۱ میلادی در جریان حمله مغول به این شهر به شهادت رسید، یکی از بزرگ‌ترین شاعران و عارفان ادبیات فارسی است. او در طول زندگی به عنوان عطار (داروساز و عطرفروش) امرار معاش می‌کرد، اما ذهن و روحش یکسره وقف شعر عرفانی بود. پرسش محوری که سراسر آثارش را فرا گرفته یک پرسش است: چگونه نفسی که در خویشتنِ کوچک خود گرفتار است، راه بازگشت به سرچشمه بی‌کران را می‌یابد؟

شاهکار عطار، منطق‌الطیر (زبان پرندگان)، مثنوی‌ای الهیاتی و هنری با حدود چهار هزار و پانصد بیت است. در این اثر، همه پرندگان جهان به رهبری هدهد (پرنده سلیمان) گرد می‌آیند تا به جستجوی سیمرغ، شاه پرندگان، بپردازند. منطق‌الطیر هم اثری با ارزش ادبی والا و هم نقشه‌ای برای بازگشت روح به خداوند است، نوشته شده با زبانی سرشار از زیبایی و صمیمیت روحانی.

سیمرغ: آینه‌ای که سالک را در خود می‌نمایاند

سیمرغ (سیمرغ) در اساطیر ایران باستان پرنده‌ای افسانه‌ای و دانا بود که بر قله کوه قاف، کوه کیهانی محیط بر جهان، جای داشت. عطار این موجود اساطیری را به نماد خداوند، یا دقیق‌تر بگوییم نماد حقیقت بنیادینی که اساس همه هستی است، تبدیل می‌کند.

پرندگان در آغاز سفر هر کدام بهانه‌ای دارند: بلبل دلبسته گل است، طاووس دل در گرو بهشت دارد، باز به قرب پادشاه مغرور است. عطار این بهانه‌ها را با طنزی لطیف و ریشه‌دار نقد می‌کند. موانع راه عشق تقریباً همیشه در لباس فضیلت و دلبستگی به چیزهای زیبا ظاهر می‌شوند.

اما معجزه اصلی منطق‌الطیر در پایان آن نهفته است. از هزاران پرنده‌ای که راه می‌افتند، تنها سی پرنده از هفت وادی می‌گذرند و به درگاه سیمرغ می‌رسند. در آنجا آینه‌ای می‌درخشد و در آن آینه خودشان را می‌بینند. سیمرغ آنان است و آنان سیمرغند. بازی زبانی فارسی در اینجا بی‌نظیر است: “سی مرغ” یعنی سی پرنده، و “سیمرغ” نام آن موجود الهی که در جستجوی او بودند. جوینده و جُسته، عاشق و معشوق، آفریده و آفریدگار، دو چیز جدا نیستند؛ یک حقیقت‌اند که از دو زاویه دیده می‌شود.

این آموزه فنا (فنا) است، بنیان متافیزیک عرفانی. نفس به سوی خداوند نمی‌رود مانند کشوری که سفیر به کشور دیگر بفرستد؛ نفس در خداوند محو می‌شود، مانند قطره‌ای که در دریا می‌افتد و درمی‌یابد که همیشه دریا بوده است.

عطار این عشق شعله‌ور را در ابیاتی از درخشان‌ترین‌هایش بیان می‌کند:

از می عشقت چنان مستم که نیست تا قیامت روی هشیاری مرا

این مستی که عطار از آن سخن می‌گوید، مستی‌ای نیست که با میخوارگی حاصل شود. این همان فنای عارفانه است: آن حال که در آن تمایزِ “من” و “تو”، عارف و معروف، سالک و مسلوک، فرو می‌ریزد. هشیاری (هشیاری) نمایانگر آگاهی معمول خودمحور است که عطار از آن گریزان است. تا پایان جهان، اعلام می‌کند، در این ویرانی مبارک خواهد ماند.

هفت وادی: نقشه‌ای برای سفر درونی

پیش از آنکه پرندگان به سیمرغ برسند، باید از هفت وادی بگذرند. این هفت وادی که عطار با دقت و عمق توصیف می‌کند، یکی از تأثیرگذارترین چارچوب‌های تجربه عرفانی در تاریخ ادبیات جهان است.

وادی اول: طلب. سالک باید از آسایش و امنیت دست بکشد و آتش اشتیاقی را در خود روشن کند که همه چیز معمول را می‌سوزاند. طلبِ راستین یعنی آمادگی برای از دست دادن همه چیز.

وادی دوم: عشق. در این وادی عقل حسابگر تخت خود را از دست می‌دهد. عطار می‌گوید:

ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جدا گر بدآن شادی که دور از تو بمیرم مرحبا

این جدایی از خویشتن که عطار آن را با مرگ همسنگ می‌داند، همان است که در عرفان “فنای نفس” نامیده می‌شود: مردن از خود پیش از آنکه مرگ جسمانی فرا رسد. عاشقی که حاضر است دور از معشوق بمیرد و آن مرگ را خوش‌آمد بگوید، از حساب معمول لذت و درد فراتر رفته است.

وادی سوم: معرفت. در این وادی چشم باطن گشوده می‌شود. این دانش از نوع علم استدلالی نیست؛ این همان معرفتی است که عارفان آن را کشف و شهود می‌نامند و تنها وقتی حاصل می‌شود که مقوله‌های معمول شناخت منحل شده باشند.

وادی چهارم: استغنا. سالک یاد می‌گیرد که به هیچ چیز نیاز نداشته باشد. این بی‌نیازی سردی و بی‌تفاوتی نیست، بلکه نوعی سرشاری است که از پُری درونی برمی‌خیزد.

وادی پنجم: توحید. در اینجا کثرت به تدریج به وحدت تبدیل می‌شود. سالک آغاز می‌کند به دیدن اینکه در پشت همه صورت‌ها یک حقیقت نهفته است.

وادی ششم: حیرت. در اینجا همه نقشه‌ها ناتوان می‌شوند. سالک در بهت و حیرتی قرار می‌گیرد که نه شک معمول است و نه یقین معمول. این حیرت خود نوعی شناخت است، شناختی که فراتر از مفاهیم است.

وادی هفتم: فقر و فنا. آخرین وادی همان انحلال قطره در دریاست. نفس در خداوند محو می‌شود و در این محو شدن، خود را می‌یابد.

عطار این اشتیاق را با تصویری سوزناک بیان می‌کند:

ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا

واژه “روی” در فارسی هم چهره و هم جهت معنا می‌دهد. عطار با این واژه هم صورت معشوق الهی را توصیف می‌کند و هم جهتی را که روح به سوی آن می‌گرد. این سوز و اشتیاق نه نشانه ضعف، بلکه شاهد صدق عشق است.

زلف الهی: زیبایی به‌مثابه دروازه

یکی از تصویرهای متمایز عطار از واژگان ظاهر معشوق انسانی گرفته شده و برای توصیف امر الهی به کار رفته است:

ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را

نسیم صبح از گیسوی معشوق الهی نَفَس عیسی را زنده نگه می‌دارد؛ و چشم درونی موسی از روی معشوق روشن می‌شود. عطار با فراخواندن دو پیامبر بزرگ (عیسی به‌عنوان روح‌الله، و موسی به‌عنوان کسی که بدون نابودی شدن در برابر تجلی الهی ایستاد) عظمت زیبایی الهی را نشان می‌دهد. این آموزه تجلی است: معشوق زیبا حجاب خداوند نیست، بلکه جایی است که خداوند در آن دیده می‌شود.

شکوه و رضا: دو روی یک عشق

آنچه عطار را از بسیاری از نظریه‌پردازان عرفانی متمایز می‌کند، آمادگی او برای ماندن در تنش عشق است. او عشق را به پایانی شیرین زود حل نمی‌کند، بلکه در درد آن با تمام وجود می‌نشیند:

گفتم اندر محنت و خواری مرا چون ببینی نیز نگذاری مرا

این شکوه خود نوعی صمیمیت است. عاشقی که از بی‌توجهی معشوق گله می‌کند هنوز در رابطه است، هنوز روی به سوی معشوق دارد. عطار می‌داند که حتی تجربه رهاشدگی الهی خود نوعی توجه الهی است، و فریاد جدایی خود شکلی از پیوند است.

اما عطار تسلیم بدبینی هم نمی‌شود. با شجاعتی که از ایمان راستین برمی‌خیزد، سجاده زاهدان را رها می‌کند و قمار عاشقان را برمی‌گزیند:

چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را سجاده زاهدان را درد و قمار ما را

سجاده (سجاده) نشانه فضیلت دینی و عبادت منضبط است. عطار که در شخصیت عاشق راستین سخن می‌گوید، از آن روی می‌گرداند. قمار عشق، با خطر از دست دادن و تحقیر، از تمام احتیاط زاهدانه ارزنده‌تر است. این نه شریعت‌ستیزی، بلکه نفوذ به درون اصیل دیانت است: ادعا می‌کند که عبادت راستین مستلزم خطر و تسلیم است، نه حساب‌گری و محافظت از خود.

میراث عطار: هفت شهر عشق

تأثیر عطار بر ادبیات فارسی و اسلامی پس از او دشوار است که اندازه گرفته شود. مولانا جلال‌الدین بلخی آشکارا بر دِین خود اعتراف کرده است. در شعری معروف، مولانا اعلام کرده که عطار هفت شهر عشق را طی کرده در حالی که مولانا هنوز در خم اول کوچه بود. ساختار تمثیلی منطق‌الطیر، نماد پرنده، و آموزه فنا در مثنوی معنوی و غزلیات شمس به‌روشنی بازتاب یافته است. هدهد منطق‌الطیر همتای خود را در نی مثنوی می‌یابد: هر دو فرستادگان اشتیاق الهی‌اند، ابزاری که از طریق آن‌ها موسیقی جدایی و بازگشت شنیده می‌شود.

فراتر از مولانا، منطق‌الطیر بر نگارگری ایرانی (که صحنه‌های آن را با تفصیل به تصویر کشیده)، ادبیات عرفانی عثمانی، و در قرن بیستم بر ادبیات و تئاتر جهان تأثیر گذاشته است. اجرای نمایشی پیتر بروک این اثر را به مخاطبان بین‌المللی که با فارسی آشنا نبودند شناساند.

پرسش محوری این اثر پرسشی است واقعاً جهان‌شمول: اگر در جستجوی حضرت حق برآیی، در خود چه می‌یابی؟

پاسخ عطار، که به یک اندازه رادیکال و مایه آرامش است، این است: سفر و مقصد هرگز دو چیز جدا نبودند. سی پرنده‌ای که سیمرغ را از طریق هفت وادی هراسناک جستند، همیشه سیمرغ بودند. جوینده در خود جُسته را دارد. پرسش از همان آغاز پاسخ بود، در انتظار بازشناخته شدن.